| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
jamil2000 پر كار


عضو شده در: 28 اردیبهشت 1386 پست: 242 محل سکونت: دنیای ما
امتیاز: 922
|
تاریخ: شنبه 20 بهمن 1386 - 18:29 عنوان: عشق و ازدواج |
|
|
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هرچه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم. استاد جواب داد: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شدو او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم باز دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!! _________________ خدایا توچگونه زیستن را به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
| تشکرها از این تاپیک |
| jamil2000 از این تاپیک تشکر میکنم |
|
gharib كاركشته


عضو شده در: 10 مرداد 1385 پست: 494 محل سکونت: غريبستان 
امتیاز: 1728
|
تاریخ: یکشنبه 21 بهمن 1386 - 16:06 عنوان: |
|
|
داستان باحالي بود اما اينكه آدم با اولين كسي كه ميبينه ازدواج كنه به نظرم يه نمه همچين ناخوشاينده.... _________________ دنيا غريب است و ساكت،اگر نميتواني شادش كني لااقل آرامشش را بر هم نزن... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
|
|
|