| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
jamil2000 پر كار


عضو شده در: 28 اردیبهشت 1386 پست: 242 محل سکونت: دنیای ما
امتیاز: 922
|
تاریخ: پنجشنبه 31 مرداد 1387 - 11:25 عنوان: بستنی با شکلات |
|
|
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد
_________________ خدایا توچگونه زیستن را به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
| تشکرها از این تاپیک |
| jamil2000 از این تاپیک تشکر میکنم |
|
niyayesh كم كار


عضو شده در: 27 اردیبهشت 1387 پست: 66
امتیاز: 202
|
تاریخ: جمعه 15 شهریور 1387 - 12:18 عنوان: |
|
|
مطلب جالب وآموزنده اي بود _________________ زندگي زيباست اي زيبا پسند زيبه انديشان به زيبايي رسند |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
niyayesh كم كار


عضو شده در: 27 اردیبهشت 1387 پست: 66
امتیاز: 202
|
تاریخ: جمعه 15 شهریور 1387 - 12:22 عنوان: |
|
|
البته به شرط اينكه مابهش عمل كنيم_بازم تشكرهمشهري _تي دست درد مكن _________________ زندگي زيباست اي زيبا پسند زيبه انديشان به زيبايي رسند |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
jamil2000 پر كار


عضو شده در: 28 اردیبهشت 1386 پست: 242 محل سکونت: دنیای ما
امتیاز: 922
|
تاریخ: جمعه 15 شهریور 1387 - 15:39 عنوان: |
|
|
خواهش می کنم قابلی نداشت . تی سر درد مکن .  _________________ خدایا توچگونه زیستن را به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
|
|
|