Welcome to ...::: DONYAYEMA :::...!

Donyayema :: مشاهده موضوع - داستانی جالب
 پرسشهای متداولپرسشهای متداول   جستجوجستجو   گروههای کاربرانگروههای کاربران  مدیران سایتمدیران سایت   مشخصات فردیمشخصات فردی   پیامهای خصوصیپیامهای خصوصی   درجاتدرجات   ورودورود 

داستانی جالب

 
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version    فهرست Donyayema داستان هاي كوتاه
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
roza
كاركشته
كاركشته


عضو شده در: 14 شهریور 1385
پست: 503
blank.gif


امتیاز: 2026

پست تاریخ: چهار‌شنبه 10 مهر 1387 - 12:22    عنوان:  داستانی جالب پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .



اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.



عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.



عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .



"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.



اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،



وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"



آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود



واوراخوشحال کند .



داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.



استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.



او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .



اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .



البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .



دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.



دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.



عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.



استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .



استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .



اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي



مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .



دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد



پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.



او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .



پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:



فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .



من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.



هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .



استاد نشست وشعري سرود:



دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز



اما دستاني دارم به غايت تهي



کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود



خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.



اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم.

_________________
Love is a journey!Not destination
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
تشکرها از این تاپیک
roza از این تاپیک تشکر میکنم 
jamil2000
پر كار
پر كار


عضو شده در: 28 اردیبهشت 1386
پست: 242
محل سکونت: دنیای ما

امتیاز: 922

پست تاریخ: چهار‌شنبه 10 مهر 1387 - 23:02    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مثل همیشه عالی بود .
_________________
خدایا توچگونه زیستن را به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
niyayesh
كم كار
كم كار


عضو شده در: 27 اردیبهشت 1387
پست: 66


امتیاز: 202

پست تاریخ: یکشنبه 5 آبان 1387 - 10:29    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خيلي قشنك بود_كاش همه ي ما طعم ببخشش روجشيده بوديم،
_________________
زندگي زيباست اي زيبا پسند زيبه انديشان به زيبايي رسند
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email نام شناسایی در AIM شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger[وضعيت كاربر:آفلاین]
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version    فهرست Donyayema داستان هاي كوتاه تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1

 
پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001, 2005 phpBB Group

PHP-Nuke INP Copyright © 2005 Iran Nuke Premium




استفاده از مطالب سایت دنياي ما تنها با ذکر نام و آدرس دقیق هر مطلب مجاز می باشد.
Donyayema.com
چت روم دنياي ما

PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.24 ثانیه