| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
gharib كاركشته


عضو شده در: 10 مرداد 1385 پست: 494 محل سکونت: غريبستان 
امتیاز: 1728
|
تاریخ: دوشنبه 8 مرداد 1386 - 18:27 عنوان: داستان کوتاه ( یک ساعت ویژه ) |
|
|
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
- فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!! _________________ دنيا غريب است و ساكت،اگر نميتواني شادش كني لااقل آرامشش را بر هم نزن... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
| تشکرها از این تاپیک |
| amirhosseinad(دوشنبه 8 مرداد 1386 - 19:43), araaa(شنبه 30 شهریور 1387 - 15:39), gharib از این تاپیک تشکر میکنم |
|
amirhosseinad پر كار


عضو شده در: 30 مرداد 1384 پست: 158 محل سکونت: كرمان 
امتیاز: 541
|
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
miladebru پر كار


عضو شده در: 3 تیر 1386 پست: 238 محل سکونت: tehran 
امتیاز: 848
|
تاریخ: دوشنبه 15 مرداد 1386 - 17:16 عنوان: |
|
|
خیلی خیلی قشنگ بود ... _________________ عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست!!!عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد..... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
gharib كاركشته


عضو شده در: 10 مرداد 1385 پست: 494 محل سکونت: غريبستان 
امتیاز: 1728
|
تاریخ: دوشنبه 15 مرداد 1386 - 17:23 عنوان: |
|
|
قابل شما رو نداشت... _________________ دنيا غريب است و ساكت،اگر نميتواني شادش كني لااقل آرامشش را بر هم نزن... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
a_a_d_amin تازه كار


عضو شده در: 24 تیر 1387 پست: 1 محل سکونت: ایران
امتیاز: 3
|
تاریخ: دوشنبه 24 تیر 1387 - 19:08 عنوان: |
|
|
| salam |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
moji تازه كار


عضو شده در: 7 شهریور 1385 پست: 18 
امتیاز: 102
|
تاریخ: سهشنبه 25 تیر 1387 - 01:31 عنوان: |
|
|
| بازم از این داستان های زیبا بذار ممنون |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
niyayesh كم كار


عضو شده در: 27 اردیبهشت 1387 پست: 66
امتیاز: 202
|
تاریخ: یکشنبه 13 مرداد 1387 - 22:20 عنوان: |
|
|
kheyli ghashang bood va narahat konande _________________ زندگي زيباست اي زيبا پسند زيبه انديشان به زيبايي رسند |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
 |
|
|
|